وهر سازي كه ميبينم بد آهنگ است.
بيا ره توشه برداريم...
قدم در راه بي برگشت بگذاربم ،
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟
********
همين رنگ است!
این حال من بی توست:
"بغض غزلی بی لب"
این روزا من حالم خیلی خوبه....
من دارم از جزیره براتون مینویسم ....شرح قضایا باشه وقتی برگشتم...باشه؟مرسی!![]()
بايد از سنگربی سنگ تو برميگشتم
از مــــــــــدار عشق کمرنگ تو بر می گشتم
بايد آنــــــــــــــــــــــروز که فروتنانه در ميدانت
«من» من کشته شد از جنگ تو بر می گشتم
بايد از جنگ تو با هــــــــــــر چه که از من مانده
ترک اسب دسـت و پـا لنـگ تـو بر می گشتم
عـشـق تـو لـحـن بد سيل مصيبت بار است
بايد از لـحـن بـــد آهـنـگ تـو بــر می گشتم
شعر سر سپردن از هجوم دلـتـنـگی بـــــود
بايــد از شعـرک دلـتـنـگ تـو بـر می گشتم
"هوالمستعان"
پرده اول
: ناتمامتنها نه ز راز دل من پرده بر افتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
گفتنی ها چه بسیار است و مجال چه اندک و در این میان مرا نیز از فصاحت بضاعتی نیست که حق ارادت را
- آنچنان که باید- نزد دوستی با صفا و صبوربجای آورم.با خود اندیشه کنانم که از کدامین گوشه این ناتمام باید قصه ای ساز کنم تا از شمه ای حدیثی مفصل خود بخوانی
.باری
… از انسان می آغازم که هر چه هست و نیست برای وجود اوست.و هم اوست که آیینه تجلی هستی است و معنای وجود وعدم، زیبا و نا زیبا همه و همه از دریچه نگاه او رنگ می گیرد.انسانی که سراپرده وجودش هماره پهنه مقابله اضداد بزرگی چون اهورا واهریمن بوده است-ونصیب آوردگاه-ازیک جنگ چه می تواند بود ،جز ، ویرانی؟از انسان که این همه تنهاست و صدای این همه تنهایی برهر صدایی چیره است
.ملکی که به افسون ساحری بددل اینگونه در فضایی لامکان معلق است
……
پرده دوم
: اعجاز، هراس، ایمان
آه
….سینه ام میسوزد از چیزی نه آنچنان که قبلاً شناخته باشم اش…حالتی دیگر گونه دارم…برودت مرگ گویی بر وجودم مستولی گشته…چه می دانم..انگار در هیچ جای زمان ایستاده امو صدای بانگی در رویای خوف و خستگی ام ، آوایی از جایی ، کجا؟هرگز نپرسیدم
…و هر چه بود بودنم را سخت زیر رو کرد، که یادم رفت آنچه را که در تاریکیها زمزمه می کردم و اما بیاد آوردم هر آنچه را که پیشتر بودم، آنچه که باید باشم.!********************************************************************
پرده آخر
: رجوع….
امروز روز دیگری است وهر روز نیز.!اما امروز
… روز… دیگری است…سپیده ای که می رود تا بساط شبی سیاه و کور را سخت در هم پیچد.که شاید بعد از این آوایم سرود امید باشد واز هذیان ملال آور ِانگار پیش از مرگ، دست بر دارم
.که تو ای دوست به وقت صحبت از صدایم ایمان و صداقت را، و سادگی و دوستی را به روشنی دریابی و نه هزاهزِ گنگی خواب دیده را…و امروز روزی است که در هزار توی ذهنم کلماتی چنین طنین اندازند
:"
عشق یعنی ایمان …یعنی باور مطلق..باور مطلق با کشتن تردید میسر است..مرگ تردید اعتماد به همراه دارد..اعتماد یگانگی می سازد،یگانگی با قدرت لایزال…قدرت لایزال توانایی می دهد …توانایی،زندگی می بخشد…زندگی عشق می آفریند…و..عشق یعنی ایمان…"و آن لحظه صدایی که پیوسته می گویدم:"
هیچکس را به هیچ سویی نکش … تو فقط ماموری که شمعهایی را روشن کنی و در راه بگذاری..تو پیامبر خویشتنی …به دیگران اعتماد کن
-چرا که ما به تو اعتماد کرده ایم…و بدان که اعتماد ، اشتها نیست …اعتماد یک نیاز است مثل نفس کشیدن..یعنی زنده بودن در قلب دیگران و زنده نگاه داشتن آنان در قلب خویشتن…"و من این بار گامهایم را هر چه استوار تر بسوی هر چه خوبی است بر خواهم داشت و آرزوهایم آرزوهایی ژرف اند برای رسیدن به جایگاه آسمانی انسان
.و در آخر بگویمت که من هیچگاه خودم نبوده ام ، آنچنان که هیچکس نمی تواتد بود
..چه .. ما همواره در پی خود هستیم، ونه خودِ خود.کرج
.25/11/80
چرا نمیاین به من سر بزنین؟
منتظرم.....
من...نیمه دیوانه ام !
تو...نیمه عاقل !
من و تو باهم دیوانه ایم یا عاقل؟
سلام...
شرح این قصه غم!
باز دریای دلم طوفانیست
آسمان کسلم بارانیست
نی بی همدمم وتا به ابد
ناله در حنجره ام زندانیست
شرح تنهایی من می پرسی؟
شرح تنهایی من طولانیست
دور باطل زده ام قصه من
غم سرگشتگی و حیرانیست
بعد سر گشتگی وحیرانیم
باز هم حیرت وسرگردانیست
نسخ وتعلیق من از سرمشقیست
که مرا حک شده بر پیشانیست
قصه عشق بپرس از مجنون
که غم بی سر وبی سامانیست